جوجو خان و فلفل بانو

ما آدرسمون عوض شده
نویسنده : فلفل بانو , شوهر خان - ساعت ۱٠:٥٦ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٤ شهریور ،۱۳۸٦
 

بچه ها ما آدرسمون عوض شده به دلایل امنیتی


 
comment نظرات ()
 
ويژه نامه تولد داداشي
نویسنده : فلفل بانو , شوهر خان - ساعت ٩:٥۳ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢۱ شهریور ،۱۳۸٦
 

         ويژه نامه تولد داداش جوجوخان : داداش بزرگه

                              داداش گلم تولدت مبارك

        جوجوخان الان زنگ زد كه داره ميره براشون كيك بخره

                                      هوراااااااااااا

                               جشنه

جوجو خان و فلفل بانو ديروز خيلي در گير بودند من درگير انتخاب واحدم جوجوخانم درگير من

ببخشيد نآپيدم آخه اصلا وقت نداشتم

باورتون ميشه ديشب ساعت 2 نصفه شبم رفتم تو سايت دانشگاه تا ببينم  ميتونم درسايي كه مونده رو بگيرم ديدم نميشه بعدم تمام جدو آباد جناب جا*سبي مورد عنايت قراردادم از ريز و درشت نذاشتم هيچ كدوم بي بهره بمونن مرتيكه احمق فقط بلده پول بگيره هي بسازه ،اون از وضع اساتيدش اونم كه اين انتخاب واحد گنديدشونخلاصه فلفلو دعا كنيد

از جوجو بگم كه ديروز كلي باهاش حرف زدم و به توافق رسيديم كه تازگيا خيلي مقابل هم بوديم تا كنار هم و قول داديم قول مردونه كه هميشه رفيق رفيق باشيم

چندتا جك براي شادي روح خودم ، جوجو ، تو :

1) غضنفر داشت هلو ميخورد يهو به هسته اش که ميرسه ميگه: اوووووی گردو هم داره د د

2)شوهر ششم خانمي در بستر بيماري افتاده بود ودر حال مرگ بود ، در اين هنگام خانم به همسرش گفت : اگه رفتي ، منو به كي ميسپاري د همسرش جواب داد : به شوهر هفتميت

3)اولی: وقتي زنت خونه نيست چه كار مي‌كني؟ دومی: استراحت د
!اولی: وقتي هست چي؟ دومی:استقامت

4) غضنفر سرشو قيرگوني كرده بود، ميگن چرا اينجوري كردي؟ ميگه: بيني‌ام چكه مي‌كرد( جوجو خان فهميدم توام بايد كلتو قيرگوني كني)

5)مريم با تعجب : شنيده ام سارا در عرض يك روز 3 كيلو لاغر شده است
زهره : خيلي هم تعجب نداره
د آخه دماغش رو عمل كرده


 
comment نظرات ()
 
خواب فلفلی
نویسنده : فلفل بانو , شوهر خان - ساعت ۸:٤٧ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٩ شهریور ،۱۳۸٦
 

سلام

ديشب فلفل بانو سرما خورده هي ميگه آبچو هاپپپپپپپپپپو چو  جوجو جونمم سرما خورده الهي درش بگردم خودم فداش بشم سرما خورده

ديشب يه خواب عجيب ديدم خواب ديدم جوجو جونم قبلنا ازدواج كرده و الان يه پسره سه سال به اسم آرش داشت با برادر سومي جوجو اومده بود خونه ما ، منم مثل اين مش غيرتا باهاش بازي ميكردم و بهش انگور ميدادم يه جفت از اين صندلهاي عروسكيم پاش كردم ، حالا تو اون حيرو وير به اين فكر ميكردم اين جوجو كي ( چند سالگي )ازدواج كرده كه اين فسقلي انقده و بعدم طلاق گرفته

خلاصه صبح با يه بغضي از خواب پاشدم كه خدا ميدونه مامان گفت چيه چرا انقده دمقي گفتم خواب ديدم جوجو بچه داره و مهندس - ‍‌دوتا از داداشهاي جوجو جونم چون با ماماني همكارند و همه ميگن مهندس منم بهش اينجا همونو ميگم به برادر بزرگه ام ميگم رئيس آبجيه جوجو خانم لي لي جونه - خونه ي ما .

ماماني هم مرده بود از خنده از حرف من

تازه تو خواب محرم بود و من با دوستام ميخواستم برم هيئت و داشتم مداحي ام گوش ميدادم و گريه ميكردم و تازگيا نمي دونم چرا يه تيكه از خوابام مثل مناجاتو دعاست ، توي خواب هي دعا ميكنم

راستی رخش خراب شده رفته بیمارستان ،‌هي من به اين جوجو ميگم تو گوشش نخون ميخواي بفرشيش

 

 


 
comment نظرات ()
 
« ديگه خيلي ديره !! »
نویسنده : فلفل بانو , شوهر خان - ساعت ۱۱:٤٥ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱۸ شهریور ،۱۳۸٦
 

هيچ كس و هيچ چيز ، « مگر خودت » ، قادر نيست به تو آرامش دهد .

« رالف والدو امرسون »

 


« ديگه خيلي ديره !! »

خانم جواني در سالن انتظار فرودگاه منتظر نوبت پروازش بود .
از آنجايي كه بايد ساعات بسياري را در انتظار مي ماند ، كتابي خريد . البته بسته اي كلوچه هم با خود آورده بود .
او روي صندلي دسته داري در قسمت ويژۀ فرودگاه نشست تا در آرامش استراحت و مطالعه كند . در كنار او بسته اي كلوچه بود ، مردي نيز نشسته بود كه مجله اش را باز كرد و مشغول خواندن شد .
وقتي او اولين كلوچه اش را برداشت ، مرد نيز يك كلوچه برداشت .
در اين هنگام احساس خشمي به او دست داد ، اما هيچ چيز نگفت . فقط با خود فكر كرد : « عجب رويي داره !! اگر امروز از روي دندۀ چپم بلند شده بودم چنان نشانش مي دادم كه ديگه همچين جرأتي به خودش نده !! »

هر بار كه او كلوچه اي بر مي داشت مرد نيز با كلوچه اي ديگر از خود پذيرايي مي كرد . اين عمل او را عصباني تر مي كرد ، اما نمي خواست از خود واكنشي نشان دهد .

وقتي كه فقط يك كلوچه باقي مانده بود ، با خود فكر كرد :‌« حالا اين مردك چه خواهد كرد ؟‌ »
سپس ، مرد آخرين كلوچه را نصف كرد و نيمه آن را به او داد .
« بله ؟! ديگه خيلي رويش را زياد كرده بود !! »
تحمل او هم به سر آمده بود .
بنابر اين ، كتاب و كيفش را را برداشت و به سمت سالن رفت .
وقتي كه در صندلي هواپيما قرار گرفت ، در كيفش را باز كرد تا عينكش را بردارد ، و در نهايت تعجب ديد كه بستۀ كلوچه اش ، دست نخورده ، آنجاست .

تازه يادش آمد كه اصلاً بستۀ كلوچه اش را از كيفش درنياورده بود .
خيلي از خودش خجالت كشيد !! متوجه شد كه كار زشت در واقع از جانب خود او سر زده است .
مرد بستۀ كلوچه اش را بدون آنكه خشمگين ، عصباني يا ديوانه شود با او تقسيم كرده بود ، ...
درست موقعي كه او از اين فكر كه مرد از بستۀ كلوچه او بر ميدارد كاملاً آتشي شده بود ، و اكنون ديگر زماني باقي نبود كه او در مورد رفتار خود توضيحي دهد ... يا عذرخواهي كند!!


پیوست :دیروز جوجو خان کلی باهام حرف زد و انقده تخلیه شدم که اصلا حرف زدنم نمی یاد هر کاری کردم نشد که نشد ببخشید که از خودمون ننوشتم ما خوبیم و مثل همیشه عاشق


 
comment نظرات ()
 
شنا با حجاب فلفلي
نویسنده : فلفل بانو , شوهر خان - ساعت ۸:٤٠ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٧ شهریور ،۱۳۸٦
 

يه عكسي تو يه وبلاگ ديدم كه خوراك يه ساعت خندم شد

حالا خوده عكسه كه باحال بود ولي ، اون به كنار

من ياده يه خاطره اي از جوجو خان اوفتادم

اوايل آشناييمون اين جوجو خان هي ميگفت دوست دارم وقتی رفتیم ( البته بعد ازدواجمونا ) تركيه يا مالزي و یا... توی آب باهم شنا كنيم و...

منم ميگفتم جناب جوجو خان شما كه مستحضر هستيد من محجبه ام ، اصلا بدم مياد تنمو غير تو كسي ببينه

دوست ندارم با مايو برم تو آب

اونم ميگفت خوب تو با مني كسي **** ( هموني كه تو فيلم اخراجي ها بهش ميگن جيگر) نداره كه به تو چيزي بگه

گفتم بابا جان ميبيننم خب ( خب هر كسي يه تفكري داره ديگه ، من دوست ندارم چيزايي كه مال تو رو كسي ببينه ) البته الان ديگه اين نظرو نداره .

بعد يه بار بهم گفت من تورو ميبرم تو آب ،خب با حجاب ميبرمت اون با من ( منظورش بلوز و شلوار بودا نه مثل اين عكسه) ولي نمي دونم وقتي اين عكسرو كه ديدم چرا يه دفعه ياد اين حرف جوجو خان افتادم ديگه دلم درد گرفته بود از خنده ( از تو وب تنها در غربت برداشتم _ با اجازه صاحب خونش)


 
comment نظرات ()
 
آیا میدانستی
نویسنده : فلفل بانو , شوهر خان - ساعت ٩:٠٧ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٤ شهریور ،۱۳۸٦
 

آیا میدانستی که برای تشخیص خلوص شیر با فرو بردن یک سوزن خیاطی تمیز به داخل آن اگر قطره ای از شیر به نوک سوزن باقی ماند شیر خالص است و اگر نه به آن آب اضافه شده؟

آیا میدانستی زادگاه اصلی هندوانه کشور هندوستان است؟

آیا میدانستی که استرس مغز را کوچک میکند؟

آیا میدانستی که قرمزی چشم در آب استخر بخاطر کمبود کلر آب استخر است نه زیادی آن؟

آیا میدانستی که کویر لوت گرمترین نقطه کره ی زمین است؟

آیا میدانستی که مناسب ترين رنگ براي عينك هاي آفتابي رنگ قهوه اي است؟

آیا میدانستید که روباه ها همه چیز را خاکستری میبینند؟

جوجو جونم :

چقدر دلم برای اين شيطونيای با هم تنگ شده   

تموم شد . آخه اتفاقی نيوفتاده که بشه گفت همش يواشکيه


 
comment نظرات ()
 
دوست دارم منطقيه من
نویسنده : فلفل بانو , شوهر خان - ساعت ٧:٥٧ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱۳ شهریور ،۱۳۸٦
 

-  آخه اگه الان رضايت داده بود كه منو تو مال هم بوديم ديگه اينقده نه بحث ميكرديم نه اذيت ميشديم ، آخه چرا اذيتمون مي كنه...

-  ميدوني اشكاله آدما چيه؟ دنباله مقصراً . بابا جان خدا خواسته اينا وسيله اند . خدا نخواد هيچي نميشه

اولی من بودم دومی جوجو


 
comment نظرات ()
 
خدا را شکر
نویسنده : فلفل بانو , شوهر خان - ساعت ۸:٢۳ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٢ شهریور ،۱۳۸٦
 

جوجو جونم :

دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دار
م‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌د
وستت‌دارم‌
دوستت‌د
ارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوس
تت‌دارم‌
دوست
ت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌
دارم‌
دوست
ت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دا
رم‌
دو
ستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دا
رم‌
دو
ستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دا
رم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دا
رم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دا
رم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دا
رم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دا
رم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دا
رم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دا
رم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دا
رم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دا
رم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دا
رم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دا
رم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دا
رم‌
دوست
ت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دا
رم‌
دوست
ت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌
دارم‌
دوست
ت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌
دارم‌
دوستت‌د
ارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوس
تت‌دارم‌
دوستت‌دار
م‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوس
تت‌دارم‌
دوستت‌دار
م‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌د
وستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌د
وستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دار
م‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوس
تت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌د
ارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌
دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوست
ت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دا
رم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دو
ستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دو
ستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوست
ت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌
دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌د
ارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوس
تت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌د
وستت‌دارم‌دوستت‌دار
م‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دا
رم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌

خدا را شكر كه صبح زود بلند ميشوم و با وجودي كه خيلي كسريه خواب دارم ميام سركار

اين يعني كار و شغلي دارم

 

خدا را شكر كه در پايان روز از خستگي از پا مي افتم

اين يعني توان سخت كار كردن را دارم

 

خدا را شكر كه بايد زمين را بشويم و پنجره ها را تميز كنم

اين يعني خانه اي دارم

 

خدا را شكر كه نگران شهريه دانشگاهم هستم

  اين يعني من هم هوش قبول شدن در دانشگاه را دارم و هم دانشگاه قبول شدم 

خدا را شكر كه جوجوخان نگران خرج و مخارج ماشينش هست

اين يعني ما ماشين داريم

 

خدا را شكر كه سرو صداي همسايه ها را مي شنوم

اين يعني مي توانم بشنوم

 

خدا را شكر كه هر روز صبح زود بايد با زنگ ساعت بيدار شوم

اين يعني من هنوز زنده ام

 

خدا را شكر كه گاهي اوقات بيمار مي شوم ،

اين يعني به يادم مي آورم كه اغلب اوقات سالم هستم

 

خدا را شكر كه خريد هداياي سال نو و تولد هاي متعدد جيبم را خالي مي كند

اين يعني عزيزاني دارم كه مي توانم براي شان هديه بخرم

 

خدا را شكر كه با جوجو خان چند روزه بر سر موضوعي اعصابمون خورده

اين يعني ما هر دو خانواده داريم و هدفي مشترك كه داريم برايش مي جنگيم

 


 
comment نظرات ()
 
اسم نداره
نویسنده : فلفل بانو , شوهر خان - ساعت ۸:٥٦ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱۱ شهریور ،۱۳۸٦
 

۱) ديروز جوجوخان به مدت 2 ساعت باهام حرف زدند تا از مشكلات حل بشه ( از همون صحبت كردنها و مذاكراتي كه قبلا گفتما بايد انجام بشه و  خوبه ) وكلي هر دومون سبك شديم

و تازه جوجوخان براي دلجويي ازم ، اينجانب را سورپرايز ( نه ببخشيد قافل گير كردن )

اگه گفتين برام چي خريده

يه كوله پشتيه خيلي خوشگل و مارك دار ( خب ماركم خارجيه چي كار كنم بابا مترادف فارسيش خيلي بد جو ميشه علامت دار شركت مربوطه  ، خب شد متنم ضايع شد )

البته هنوز نديدمش ، ولي انقده ديشب ازش تعريف كرد كه دلم يه ذره شد هي اون ميگفت من حالم اونور خراب ميشه نه براي خودشا براي كوله پشتيه عزيزم كه مي خوام باهاش برم مسافرت آخه خب خيلي باسليقست نه حالا فكر كنيد چون دوستش دارم ميگما نه به خدا ، هميشه هر چي كه برام ميگيره همه عاشقش ميشنو تكه البته براي خودشم گرفتني همين طوريه ها تو شركت معروفه به خوشتيپي الهي قربونش برم ولي براي منو حساب كنيد يكميم پياز داغ قاتيش ميكنه و با عشق ميخره

دوست دارم مرسي مرسي مرسي ( نه ببخشيد متشكرم )قربونت برم كه انقده به فكرمي، الهي خدا انقده بهت بده كه همشم خرج خودم كني

الهي تا ابد سايت رو سرم باشه

 

2) رويا جون مرسي كه گفتي پر انرژي ام ، وجوجوخان بايد قدر اين انرژيه منو بدونه ، پس خانمي اين جوجورو باوجودي كه چند ماه باهميم و يكمي بايد يه نواخت بشيما اما هنوز كه باهاشما بيشتر وقتا از دست كاراش دل درد ميگيرم حالا ايشااله از كاراش مينويسم

3) هيچي يه عالمه كاردارم بايد برم بانك حساب ملت باز كنم براي دانشگاه كوفتيو ...

4) دوستاي گلم حالمم بهتر فقط سرم درد ميكنه چشمام گرد شده

 

5) نداره . ديگه پنج نداره تموم شد حرفام خب بابا جان تموم شد   برم كه تو راهرو دارن حرف ميزنن شايدم دارن زيرابمو ميزنن واي

جاسوساي كثيف  بدجنسای بد ريخت...


 
comment نظرات ()
 
تعطيلات چگونه گذشت
نویسنده : فلفل بانو , شوهر خان - ساعت ۸:۳٥ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٠ شهریور ،۱۳۸٦
 

سلام

چندروزه پيش يكي ازم تو كامنتا پرسيد فلفل بانو تقلبم بلده ؟

چرا بلد نيست ولي اين ترم همش بد شانسي داشتم پيشه يه مشت آدم دماغو افتاده بودم كه اصلا بهم نمي رسوندن

ولي ترم پيش يَك عشقي تقلب كردم كه خدا ميدونه

كلي حال داد

آرررررررررررره بابا فكر كرديد بيخودي جوجو اسممو گذاشته فلفل يَك آتيشي ميسوزونم كه خدا ميدونه .

تازه نديديد اين جوجو خان چه تقلبايي ميكنه و چه تقلبايي ازش ميگيرن

و اما تعطيلات:

تعطيلات بود ها واي واي بازم تعطيلات بودا

روز عيد كه مادر بزرگ گرامي همراه اهل بيت وارد شدند كه خدا نصيب هيچ احدناسي نكنه ( حتي به كافرشم نكنه ) خلاصه بعد از صرف ناهار كه مامان گلي زحمت كشيدن نوبت به نصايح مادر بزرگ رسيد :

تو ديگه 24 سالته ( توجه داشته باشيد 4...................2 ساللللللللللللللللته دقيقا به همين كشيدگي گفت ، كه من تصور كردم نكنه واقعا ترشيدم و زدم رو 50 سال ) مادر جون يه فكري بكن چرا انقده آدمو رد ميكني ( همچينه ميگه« اينقده» كه  انگار از در و پيكرو لوستر و پنجرمون خواستگار آويزونه . والا به خدا)

روز بعدي هم كه در خماري به سر برديم چون به دلايل كاملا فلفلي مسافرت نرفتيم ( بابا ميخواست با خانواده همسر گرامي بروند من هم كه عمراً چشم ندارم ببينمشون ، البته بيشتر برعكسها اونا چشم ندارن ببينم منم كه تا يكي يكم برام پشت چشم نازك كنه ميزارمش كنار ، والا با اين همه درگيري كي حال حوصله اين كارارو نداره

و اما روزه سوم :

بابايي كه حسابي حوصلش سر رفته بود گفت حداقل بريم يه پاركي جايي كه مارو برد جاده امام زاده داود براي صرف ناهار ، (ناگفته نماند كه اين سه روز چون حسابي براي ازدواجم غُرغُر شنيده بودم اعصابم حسابي از دست آقاي جوجو خان خراب بود و اونم جاي اينكه دركم كنه و بفهمه كه حق با منه و حداقل يه تشكر خشكه خالي بكنه ازم كه دارم تحمل ميكنم هي ميگفت چرا نق ميزني تو از عاشقي فقط غر زدن ياد گرفتي ... كه ديگه من يكيو ديونه ميكرد) آقا ما زنگ زديم به اين جوجوخان كه يه حرف بهم انداخت كه من 10 دقيقه بعد يه دفعه احساس كردم نور داره هي زياد ميشه طوري كه هيچ جارو نمي بينم و كلم داره منفجر ميشه ديگه هيچي نفهميدم تا اينكه يواش يواش احساس كردم سرم داره درد ميكنه و صورتم داره خنك ميشه وبعد همهمه و بعد صداي مامان و... البته بازم هرچي زور ميزدم به مامان بگم چي شده گريه نكن نمي تونستم انگاري فكم قفل شده بود (دوستان عزيزي كه سابقه قش فرمودن دارن ميدونن دقيقا چي شده بود )دماغم خيلي خنك بود ولي سرم خيلي سنگين بودش

اما حالا چي شده بود اينجانب فلفل بانو غش فرموده بودم و در اون حين قش بودن هم هي ميگفتم بابا من دارم ميميرم ببرينم دكتر اما خودم كه هيچي يادم نيست بيچاره مامانم كه مرده بودو زنده شده بود اون از من رنگو روش بيشتر پريده بود و اوني كه دماغمو يخ كرده بود دستگاه اكسيژن بوده

خلاصه ديروزمونم اينطور گذشت البته من ساعتاي 4 اومدم خونه و ساعتاي 7 ديگه خوبه خوب بودم . اما آثاره اين آمپولاي مسكني كه براي سر دردم زده بودند هنوز بودو بنده عينهو پشه ي اِمشي زده شده بودم( مسخره ها بابا دختره حتما فشارش افتاده ديگه بهش يه سرم وصل كنيد بره ، اما جاي سرم سه تا آمپوله گنده نثارم كردن) اما جوجو اصلا دلش برام نسوخت

اينم سه روز تعطيلات فلفلي

پيوست1: اگه ميیاد سراغ وبلاگم و ميبينيد به روز نشده در حالي كه من آپ كرده بودم اين مشكل اينطوري ميتونيد حل كنيد:اول بزاريد خوب كه لاند شد ctrl+f5 بزنيد      

كنار كنار همه بريد كنار مال جوجو جونمه


 
comment نظرات ()